انگار 26 مهره یعنی اخراشه
داره تموم میشه
نوشتن خوب بلد نیستم ولی شاید این جا تنها جاییه که مونده برام ، سودا هم شاید نیاد بخونه این متنو
امروز بعد از این که اومدم ، سودا انگار حالش بهتر
نمی دونم چرا دوباره ازش کد خواست؟ نمی دونم چرا دوباره دلم خواست ببینم به حمید پیام داده یا نه ؟
بعد این که کد گرفتم دنبال اسمش می گشتم
جوری دلم از دست کار سودا خون بود که دیشب هر چی از دهنم در اومده بود بهش گفته بود
اونم فقط هی می گفت علللللللللللللیییییییی
خیلی بد رفتار کردم باهش قبول دارم ولی پشیمون هم نیستم از کارام
21 روزه داره حرف می زنه باهاش
چت هاش از من بیشتر بود شاید
صد درصد بیشتره چون من از صبح میرم دانشگاه تا شب
هی تو دانشگاه سرتو بنداز پایین که دخترا رو کمتر ببینی و دلت گیرشون نباشه
هی با خودت تو فکر کن
سودا بره دانشگاهه مثل من می تونه نگه داره خودشو ؟؟ می دونی دا با شناختی که ازش دارم این بشر سیر بشو نیست تاز همه چی می خواد
می خواد بره بالا
کدوم بالا خدا می دونه
سودا می گفت حمید بهش میگه نابغه ولی من بهش می گفتم در مورد دانشگاهی که هنوز نرفتی حرف نزن
این که سودا میگه هیچ حسی ندارم بهش دروغ میگه
حس حسه دا چه فرقی داره
چه داداش باشی و چه دوست دختر و دوست پسر و عشق !
بودن من با سودا انگار واسش یه سد بود که نمیذاره کاری انجام بده
محدود می شد
سودا دوست داره فقط یکی مثل مترسک اسمش تو شناسنامه اش باشه
و وقتی حالش خوبه چشم میگه و رفتارش خوبه ولی وقتی عصبانیه هر چی بگی قبول نمی کنه و لج می کنه
من بد برداشت می کنم یا سودا بد کفت به من
روزایی که بهش می گفتم میرم درس بخونم
وسط درس می اومدم که کمی باهاش حرف بزنم که حوصله اش سر نره یا دلش نگیره ولی انگار سرش گرم تر از این ها بود
من چت هاشون رو زیاد نخوندم و علااقه ای هم نداشتم بخونم چون کسی که زن من می خواد بشه نمیره واسه یکی دیگه عشوه بیاد و شوخی کنه باهش و ...
هر جوری با خودم فکر می کنم چه جوری این 21 روز به من چیزی نگفته نمی تونم خودمو توجیح کنم
دیشب بغش کرده بودم و بخشده بودمش واقعا و فکر می کردم که از چهار شنبه باهاش حرف می زنه ولی...
وقتی داشتم می رفتم چتشو بالا روز سوم یا چهارم گیر کرد ، با خودم گفتم ایول تموم شد ، نگو نت من قطع بوده و نمی رفته بالا
هر چی بیشتر میگذشت و بعضی کلمه ها به چشمم می خورد ، حرفایی که فکر می کردم فقط به من می زنه (البته زنا همشون دهن لقن ، خیلی چیزا رو به سودا نگفتم چون واقعا مهمن برام )
نمی دونم چه جوریه با عقده بزرگ شدن ، حسرت بعضی چیزا رو داشتن حسرت این که منع شی از رفتن به اتاقی که توشکامپتوتر هست(خونه عموم اینا تو قم) هیچ موقع یادم نمیره زن عموم در اتاقو بست و گفت تو این اتاق نرین کامپیوتر هست ، فکر می کردم کامپیوتر چیه که اگه دست بزنی بهش خراب میشه
بعدش یه نامه اومده بود که تو المپیاد ریاضی قبول شدی
نمی دونم اونم از کجا اومده بود ، اون شد دلیل کامپیوتر گرفتن ما
اون روز داشتم بال در میاوردم
640ت اینا شد پول سیستمون ، که داداش همکار بابا جمعش کرده بود
شبی که تو مغازه بودیم و داشت سیستم جمع می کرد با خودم فکر می کردم که الان میدن میبریم خونه
ولی همه کارتون هار رو داداش همکار بابا برداشت و رفت که سر همش کنه
ولش کن
یا قبل تر از اون
بابات مریض باشه
عصا دستش بگیره و راه بره
تو مدرسه بشنویی بابات این قدر پیره که عصا میگیره دستش؟
حسرت این که پولاتو بتونی جمع کنی و برا بابت یه ساندیس و کیک بگیری بع خدا درد داره
سودا اگه یه روزی خوندی این جا رو بدون با عقده بزرگ شدم و دلیل این که کم حرف میزنم یا نمی تونم چیزی بگم و در مورد مشکلاتم حرف بزنم دلیلش این جور چیزاست
چون همیشه ریختم تو خودم
به خدا نمی خواستم این جوری شه ولی رو بعضی چیزا حساسم نمی تونم تحمل کنم دیگه فقط روزام میگذره اغلب
مثل یه مرده متحرکم
غذا می خوره حضم می کنه و هیچ خاصیتی نداره
برچسب: نمی دونم چی بگم,نمی دونم چی سرچ کنم,نمی دونم چیکار کنم,نمی دونم چی میخوام,نمی دونم چی شد,
نویسنده: پرنیا حیدری